|
چقدرسخته تو چشائ كسئ كه تمام عشقت رو اذت دزديد و به جاش يه زخم هميشگئ رو قلبت هديه داد زول بزنئ وبه جاي اينكه لبريزه كينه ونفرت شئ حس كنئ كه هنوزم دوسش دارئ. چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديوارئ تكيه بدئ كه يه بار زير آواره غورورش تمام وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنئ اما وقتئ ديديش هيچئ به جز سلام نتونئ بگئ. چقدر سخته وقتئ پشتت بهشه دونه هائ اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشئ بخندئ تا نفهمه كه هنوزم دوسش دارئ . چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگرئ ببينئ و هزار بار تو خودت بشكنئ و انوقت آروم زير لب بگئ گل من باغچه نو مبارك گل من باغچه نو مبارك + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:40 توسط ehsan va khale |
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:36 توسط ehsan va khale
برائ عشق زندگئ كن ولئ عاشقانه زندگئ كن...........؟ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:27 توسط ehsan va khale
زندگئ ساده ما.......................................! چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم به نام زندگي ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟ وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟ چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري و اين عاشقان هستن كه هميشه تنها مئ مانن + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:15 توسط ehsan va khale
فقط مئ گويم بگزار دوستت داشته باشم....... به تو نمي گويم عاشق باش و دوست داشته باش به تو نمي گويم عشق را صميمانه بپذير و در آغوش بکش به تو نمي گويم هر گاه به جاده زندگي رسيدي راه پر سوز و گداز عشق را انتخاب کن ... و به تو نمي گويم هرگاه غارتگر عشق ، عشق را غارت کرد ، لبخند بزن فقط به تو مي گويم در روياهايت دوستم داشته باش و بگذار دوستت داشته باشم در واقعيت ها....... + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:7 توسط ehsan va khale
دارم از تو مينويسم..............؟ با تو چه زندگيهايي که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تورو تنها نمي ذاشتم دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم. دارم از تو مي نويسم که نگي دوستت ندارم از تو که با يه نگاهت زيرو رو شد روزگارم. دارم از تو مينويسم..دارم از تو مينويسم..دارم از تو مينويسم. تا نگي دوستت ندارم ........! + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:56 توسط ehsan va khale
بعضئ وقتا اين ....... يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم......؟ سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده.........! اما نيلوفر من. من رو تنها گذاشت..... + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:45 توسط ehsan va khale
چه چيز غم انگيز است..........؟ گويند که غروب خورشيد غم انگيز است اما هيچ غروبي غم انگيز تر از غروب تنهايي نيست زندگي زيباست اما نه به زيبايي حقيقت حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي جدايي سخت است اما نه به سختي انتظار مراقب شادي توام همچنان که تو پاسبان شادي مني در آرامش نخواهم بود اگر در آرامش نباشي به چشمانم مي نگري و روحم مي خندد گرما ، و امنيت و شادي را حس مي کنم من خيلئ دوست داشتم......! وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم و من تنها مئ مانم..! تنهائ غم انگيز ترين واژه زندگئ + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:34 توسط ehsan va khale
من كه واسه داشتنت از همه گذشتم خيلي سنگينه سکوتم خيلي غمگينه نگاهم گله داره دل تنگم گله از بخت سياهم منکه عاشق تو بودم کسي و جز تو نديدم جز صداي پرغرورت من که چيزي نشنيدم منکه از همه گذشتم واسه داشتنت عزيزم منکه حتي گفته بودم زندگيمو پات ميريزم با غرور سرد وسختت چيزي از دلم نذاشتي تکيه گاه من نبودي تو منو تنها گذاشتي جز تو هر کي حسمو ديد گفت چه عشقي اين عجيبه همه ديدن گريه هامو جز تو که گفتي فريبه ! تو با اون غرور بيجا منو در خودم شکستي اينهمه اشک و نديدي؟آخه تو چي ميپرستي؟ حرمت دلم همين بود؟ حرمت اون همه احساس التماسمو نديدي ! دريغ از يه ذره حساس من ميرم که بيشتر از اين نشکنم زير غرورت الهي باهات بمونن عاشقاي راه دورت ! من ميرم آخه ميدونم پيش تو جايي ندارم بي تو بدجوري خرابم! با تو فردايي ندارم ! ميدونم دلت باهام نيست ميدونم سرت شلوغه ميرم اما دم آخر نگو عشق من دروغه اگه ميرم واسه اينه حرمتي واسم نذاشتي منو شرمنده قلبم کردي و تنهام گذاشتي منتظر نيستي ميدونم ! اما حرف آخر اينه الهي که خوش بموني! سرنوشتمون همينه + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:12 توسط ehsan va khale
من تنها من تنها ترين فرياد در اوج صدايم...من عاشقانه ترين نگاه در کشتي وجود توام....من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بي تو ميميرم....... تمام شعرهاي من فرياد قلب من است و تمام آنها از آن توست.... من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس مرا درياب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش.....کسي چه ميداند فردا چه خواهد شد؟شايد تقدير دستان پر صلابتش را بسويم دراز کند شايد هم نه.......... ولي تا آن روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم.... تا شقايق هست زندگي بايد کرد نيستئ سهراب كه بينئ شقايق هم مرد تازه آپ کردم حتما نظر بدین + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:43 توسط ehsan va khale
تقديم به كسئ كه يه زمونئ منو از تنهائ نجات داد.............؟ خسته بودم...خسته هستم از مردماني که بي جهت نام انسان بر آنها گذاشته اند.نه مهري نه عاطفه اي..... اگر با چشمانت مهربانانه نگاهشان کني و بدانند که دوستشان داري سريعا خاري در دست ميگيرند و تا عمق نگاهت را نشانه مي گيرند. خسته بودم...خسته از نگاه بي رمق انسانها..خسته از اينه بي سرانجام فردا.نمي دانم...... دستان خسته ام را بسوي بي نهايت واکردم و او را صدا زدم.همو که در تنهاترين سينه ها جايگاهي ابدي دارد...همو که ميدانم تمام حرفهايم را مي شنود...همو که تمام درد دلهايم را ميشنود بي انکه خنده ايي تحقير اميز لبانش را از هم باز کند...همو که وقتي تنهاييم به يادش مي افتيم وقتي غمگينيم بي اختيار ادرسش را پيدا ميکنيم... خسته بودم ...تمام دلتنگي هايم را در ثانيه اي به اندازه قرني گفتم...با او حرف زدم حرفهايم را شنيد.گريه کردم با من گريه کرد...خنديدم با من خنديد و من بازهم برايش گفتم....او سفره دلتنگي هايم را جمع کرد و با خود برد..نمي دانم کجا؟ اما ميدانم که چه مهربانانه حرفهايم را شنيد... سبک شدم...بيشتر از ابرهاي بهاري که با دست باد به پرواز در مي ايند و رها شدم در لحظه هايي که امروز مي خواندندش.... ديگر خسته نبودم تنها نبودم دلتنگ نبودم...همراز من برايم ارمغاني اورد بيشتر از انکه فکرش را ميکردم و باز هم عاشق شدم.... اينبار نه عاشق ابر شدم نه عاشق خورشيد....اينبار عاشق اسمان شدم و او چه مهربانانه حرفهايم را مي شنود...با خنده ام مي خندد و با گريه ام چشمان مهربانش هواي روزهاي باراني را ميکند... ديگر خسته نيستم تنها هم نيستم...همراز من شوق زندگي را برايم به ارمغان اورد.يک دنيا شادماني يک دنيا مهرباني.... ديگر خسته نيستم ميتوانم بدوم..هوا را حس کنم...با حس روزهاي باراني بخندم و شادي کنم و لحظه اي از شادي چشمانم را اشک الود.... شايد اينها رويايي بيش نباشد...خاطره اي که چندروزي مهمان دل خسته ام ميشود و بعد از ان ميرود...شايد هم نرود...بماند و باز هم با خنده هايم بخندد و من باز هم از دلتنگي هايم برايش بگويم.... بماند و شوق زندگي را به چشمانم هديه دهد.کاش..... کاش ذره اي از قلب مهربانش را براي هميشه به قلب تنها و دلتنگم پيوند ميزد و اي کاش هيچ وقت غزل خداحافظي بر لبانش سنگيني نکند... و من با قلبي اکنده از عشق براي ماندنش روزها را به شب و شب را به روز پيوند ميدهم و براي ماندنش دعا ميکنم تا هيچ وقت تنهايم نگذارد... حالا ديگر نه خسته ام ...و نه تنها و نه دلتنگ..... تازه آپ کردم حتما نظر بدین + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:35 توسط ehsan va khale |
|