|
اگر فرهاد اكنون زنده بودي * ز عاشق پيشگي توبه نمودي! برائ ديدن عكسها روئ ادامه مطالب كليك كنيد + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 12:46 توسط ehsan va khale |
تا شقايق هست زندگي بايد کرد نيستي سهراب که ببيني شقايق هم مرد عشق يعني تا ابد بي سرنوشت بود. دخترک برای این که درخت شکوفه های بیشتری بدهد، هر روز برای درخت آب می آورد و آن را آبیاری می کرد. تا این که درخت روز به روز بزرگ تر و شکوفه هایش زیباتر شد. درخت و دخترک آنقدر به هم وابسته شدند که اگر روزی یکدیگر را نمی دیدند، شکوفه های درخت خشک می شد و دل دخترک می گرفت، تا اینکه زمستانی سخت همراه با طوفان شدیدی از راه رسید و تمام شاخ و برگ های درخت شکست و تقریباً چیزی از آن باقی نماند. وقتی دخترک درخت را دید، دیگر از آن خوشش نیامد و پس از آن هیچ وقت برای آبیاری کردن درخت نرفت. دخترک تصمیم گرفت برای خود یک درخت مصنوعی بگیرد که همیشه شکوفه های زیبایی داشته باشد. برای درخت روزها به سختی می گذشت تا این که یک روز مصمم شد ریشه هایش را آنقدر بلند کند تا به چشمه ای که از زیر زمین می گذشت برسد. وقتی به چشمه رسید هر روز قوی تر و بزرگ تر می شد. به طوری که قشنگ ترین شکوفه ها بر روی شاخه هایش جوانه می زدند، پس از آن هرگز کسی نتوانست آب را از او بگیرد و درخت شکوفه هایش را به کسی هدیه کرد که راه رسیدن به چشمه را به او نشان داده بود... این شعر تقدیم به کسی که دوسش داشتم با اون غرور لعنتی زندگیمو بهم زدی گفتی بشین تو قلب من چیزی نگوجایی نرو با هیچکی گفتی حرف نزن نگاه نکن به هیچکسی دیوونه چشات بودم گفتم که هر چی تو بگی از همه کس گذشتم و با همه عالم بد شدم میگفتی گهگاهی به من یه جمله دوستت دارم اما یه روز رسید و من از چشمای تو افتادم تمام زندگیم بودی چرا باهام غریب شدی؟ دوروبرت شلوغه نه؟ روزات قشنگه این روزا؟ این رسم عاشقی نبود! زندگیتم عادی میشه عکس از دوست عزیزم نگین برائ دیدن ادامه عکسها روئ ادامه مطالب کلیک کنید + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 17:45 توسط ehsan va khale |
تو بدون هرکي نفس شد، يه روزي نفس رو دزديد غرورئ که فاصله ها رو رقم میزنه وقتي نگاهم مي کرد تمام وجودم مي لرزيد تنها کسي بود که مرا اينگونه عاشق كرد. دلم مي خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه بامن سرد و رسمي بود. به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم........ يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم. اون روز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سرد و رسمي........سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است .اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود ......و دراخر گفت خدانگهدار......من رفتم و او رفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها... زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده .ميگفتند او ديگر شاد نيست.نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم... سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روجش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سرد و بي روح....ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه.. دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان آن را ورق زدم .اخرين نوشته اش مربوط به اخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را : امروز براي اخرين بار ديدمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم ... من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم. به درک مردي به رشته باريک لبهايم بوسه مي زند به درک... به درک که زير دست او و ديوار خاطرات گير کرده ام به درک به مقصد کمي دير مي رسم... ميان ترافيک نقليه هاي پريده رنگ... به درک اتوبوس خط ويژه.سريع السير نيست به درك به درک کسي به حجم فاسد تنم تنه مي زند به درک که من هستم و بايد زندگي کنم .....! اما نه من به اين زندگئ ......؟ برائ دیدن ادامه عکسها روئ ادامه مطالب کلیک کنید + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 14:39 توسط ehsan va khale |
|