|
سلام دوستان خوب هستین آنقدر دل کندن از تو سخت است ٬ که در آخرین واگن قطار نشسته ام ! تا هر چقدر می شود .... دیرتر ترکت کنم !!! میپرسم :" چه کار می کنی؟" می گویی: " به آینده فکر می کنم!" می پرسم:" آینده؟" می گویی: آ : آری ٬کاش ی: یک بار ن : نشان بدهی د : دوستم داری ه : همین !!! امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش. حتی اگر گاهی ٬ تو را به قعر دریا ببرد! آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینیم ... مرده است!!! چند ریال چند دلار بگو چقدر بیشتر ؟ سکوت نکن! بگو عشق او٬ چقدر بیشتر از من ارزش داشت ؟؟!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:45 توسط ehsan va khale |
هیچ چیز سفید، سفید یا سیاه،سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می دهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته است .وقتی ادم دل و دماغ ندارد،چیزهای خوب،خوبتر به نظر می رسند .اغلب متوجه این قضیه شده ام،وقتی ادم دلش می خواهد بمیرد،شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر می شود .هرگز به قدر کافی بچه نبوده ام که از گند کاری ها ،دور و بی خبر باشم ...فهمیدن،گاهی کارها را درست که نمی کند سهل است...حتی خراب تر می کند .
میگن ترس داره ! ولی وقتی یک قدمیش وایسی دلت آروم میگیره چه لذتی داره تو هوا معلق باشی بعد با 2 برابر وزنت متلاشی بشی . اون موقع است که همه میفهمن که بابا تو هم آدم بودی! ولی حیف که دیگه دیره ! اون موقعست که نوبت منه که به ریش همتون بخندم ! چه لذتی داره حتی واسه یه روزم شده تیتر درشت 1 روزنامه باشی ( حتی از نوع درپیتیش ) آخ که مزه میده خودت تصمیم بگیری تا کی باید این بازیه مسخره رو ادامه بدی .. هر جا که خسته شدی کات بدی ... آره عزیزم بالاخره یکی باید به این مسخره بازیها خاتمه بده یا نه ..!!
_ تو هم خوشی واسه خودت .. باز نشستی داری چرندیات مینویسی ؟؟ پاشو بیا ببین چه خبره ؟ .... بدو !! _چی شده ؟ چه خبره ؟ چرا اینجا اینقدر شلوغه ؟؟ _هیچی !! دختر همسایه خودشو از طبقه هفتم پرت کرده پایین .. _ نههههههه !! بالاخره کار خودشو کرد .. احمق !
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟ پسر گفت : نه ، نيستي دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟ پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟ پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت : تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد
اگه نظر ندئ خیلئ نامردئ.زود باش نظر بده آخه براش خیلئ زحمت کشیدم. + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 15:5 توسط ehsan va khale |
سلام بچه ها تو این آپم میخوام حرف دلم رو با عکسام بزنم........؟ باور میکنی دیگه حسی نسبت دورو برم ندارم اصلا شاید باور نکنی ولی میدونم خودت منظورم رو میفهمی آخه اینقدر هوا بده که آدم توی قبر راحت تره تا توی این زمونه ی غریب آخه نمیدونم بهت چی بگم موندم !!! باهات دعوا کنم ؟ تو دلم بریزم؟ هیچی نگم ؟ فراموشت کنم؟ میدونی روزگار به من آموخت چگونه زندگی کنم مادر آموخت چگونه رفتار کنم .درس بخوانم.مهربان باشم ....اما تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم اما نیاموختی چگونه فراموشت کنم؟؟؟بیا و حداقل به من بیاموزچگونه فراموشت کنم؟؟؟؟ اما امیدوارم تا آخرین جلسه نفسی در سینه داشته با شم تا بهت بگویم این کار غیر ممکن است.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.........!؟؟؟ من منتظرت هستم تازه آپ کردم حتما نظر بدین + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 19:25 توسط ehsan va khale |
سلام بچه ها امیدوارم بودم در این سال جدید هیچ عاشقئ تنها نمونه ولئ من بازم تنها موندم....؟ تو این دنیا نباید خودت باشئ.....؟
دوست می دارم این زیستن عجین با مرگ را... هر چند دردناک...هر چند سخت...هر چند تنها... و نگاه می کنم به بودنم که چه پر بار تر می شود هر بار... شاید از این روست که این همه آرزو دارم به توالی این مرگ ها... و چیزی در من هست ... قدرت خونینی شاید که کشتن را خوب می داند... و من قربانی همیشگی اویم... خود خواسته...چرا آمده ..چرا هست؟ می دانم و نمی دانم...
آخه اگر یک روز بیاد که دیگه هیچ کسی نبود که رو شونه اش گریه کنی می تونی به دیوار پناه ببری اگه دیوار از زیرت شونه خالی کرد روی سرت خراب می شه دیگه نیازی نداری گریه کنی چون بقیه واست گریه می کنن.
تمام تنهایی دنیا امشب با من است!!! سکوت ، سکوت و سکوت ... در ذهنم هیچ خاطره ای گذر نمی کند... گویی آنها هم مرا در تنهاییم ، تنهایم گذاشته اند... کیست که درد تنهایی مرا تجربه کرده... کیست که مرا در این حال بفهمد... می شکند سکوت تنهاییم با طنین صدای گریه ات... خوش به حالت که چه ساده اشک می ریزی!!! چه سخت است برای مرد... « گریه » می فشارد بغض گلویم... سخت کرده نفس کشیدنم را... به گریه های تو حسودیم می شود!!! شاید عذاب من همین باشد...
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني.
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتی... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 12:32 توسط ehsan va khale |
نمئ دانم چرا این گونه هست؟وقتئ نگاه عاشق کسئ به توست مئ بینئ اما.دلت بسته به مهر دیگرئ است.بئ اعتنا مئ گذرئ وعاشقانه به کسئ مئ نگرئ...... که دلش پیش تو نیست...!!! سالها گريستم براي عشق پارسال همین روزها بود که صدات آرومم می کرد برام نامه ها و کارتهای قشنگ می فرستادی، برام داستانهای شاد ، متن های علمی برای مبارزه با افسردگی عروسکای جور واجور کاغذای رنگی و خرت و پرتهای مهیج می فرستادی.نامه هایی که با کلمات خوب شروع میشد کلماتی که یه راست دست میذاشتند روی خوبی ها و توانایی های من. وجود تو پارسال زمستون برای من باور صدر درصد این نکته بود که همیشه روزنه ای هست ، یعنی باور اینکه از اونور دنیا می تونی دوست ندیده مهربونی داشته باشی که عمیقا نگرانت باشه و قسمت اعظم زندگیش این باشه که ترو خوشحال کنه.
به جون دو تا چشمات اگه بری می میرم اگه همیشه نباشی توی امروز و فردا بجز تو کی می تونه بشه تسکین دردا یادته هر چی گفتی گفتم چشم عزیزم بهت گفتم قبوله دنیارو پات میریزم دوست دارم رو گفتم واسه دل تو اما تو اعتنا نکردی عاشقانه ها مردند و ماندند خاطره دوستی ها ای کاش بمانم من یک قاب بروی دلت و یک نوشته بر روی پیشانیت که هر وقت گذری به آئینه انداختی ببینی مرا بر قلب پاکت دوستی مثل یه کتابه که هر چی بیشتر می خونیش بیشتر بهش علاقه پیدا می کنی و می خوای زودتر به آخر کتاب برسی تا بدونی ماجرا از چه قراره..............؟؟؟ همیشه به یادت هستم...!!!! دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم: ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم تازه آپ کردم حتما نظر بدین + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 12:0 توسط ehsan va khale |
چقدرسخته تو چشائ كسئ كه تمام عشقت رو اذت دزديد و به جاش يه زخم هميشگئ رو قلبت هديه داد زول بزنئ وبه جاي اينكه لبريزه كينه ونفرت شئ حس كنئ كه هنوزم دوسش دارئ. چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديوارئ تكيه بدئ كه يه بار زير آواره غورورش تمام وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنئ اما وقتئ ديديش هيچئ به جز سلام نتونئ بگئ. چقدر سخته وقتئ پشتت بهشه دونه هائ اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشئ بخندئ تا نفهمه كه هنوزم دوسش دارئ . چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگرئ ببينئ و هزار بار تو خودت بشكنئ و انوقت آروم زير لب بگئ گل من باغچه نو مبارك گل من باغچه نو مبارك + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:40 توسط ehsan va khale |
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:36 توسط ehsan va khale
برائ عشق زندگئ كن ولئ عاشقانه زندگئ كن...........؟ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:27 توسط ehsan va khale
زندگئ ساده ما.......................................! چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم به نام زندگي ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟ وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟ چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري و اين عاشقان هستن كه هميشه تنها مئ مانن + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:15 توسط ehsan va khale
فقط مئ گويم بگزار دوستت داشته باشم....... به تو نمي گويم عاشق باش و دوست داشته باش به تو نمي گويم عشق را صميمانه بپذير و در آغوش بکش به تو نمي گويم هر گاه به جاده زندگي رسيدي راه پر سوز و گداز عشق را انتخاب کن ... و به تو نمي گويم هرگاه غارتگر عشق ، عشق را غارت کرد ، لبخند بزن فقط به تو مي گويم در روياهايت دوستم داشته باش و بگذار دوستت داشته باشم در واقعيت ها....... + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:7 توسط ehsan va khale
دارم از تو مينويسم..............؟ با تو چه زندگيهايي که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تورو تنها نمي ذاشتم دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم. دارم از تو مي نويسم که نگي دوستت ندارم از تو که با يه نگاهت زيرو رو شد روزگارم. دارم از تو مينويسم..دارم از تو مينويسم..دارم از تو مينويسم. تا نگي دوستت ندارم ........! + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:56 توسط ehsan va khale
بعضئ وقتا اين ....... يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم......؟ سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده.........! اما نيلوفر من. من رو تنها گذاشت..... + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:45 توسط ehsan va khale
چه چيز غم انگيز است..........؟ گويند که غروب خورشيد غم انگيز است اما هيچ غروبي غم انگيز تر از غروب تنهايي نيست زندگي زيباست اما نه به زيبايي حقيقت حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي جدايي سخت است اما نه به سختي انتظار مراقب شادي توام همچنان که تو پاسبان شادي مني در آرامش نخواهم بود اگر در آرامش نباشي به چشمانم مي نگري و روحم مي خندد گرما ، و امنيت و شادي را حس مي کنم من خيلئ دوست داشتم......! وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم و من تنها مئ مانم..! تنهائ غم انگيز ترين واژه زندگئ + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:34 توسط ehsan va khale
من كه واسه داشتنت از همه گذشتم خيلي سنگينه سکوتم خيلي غمگينه نگاهم گله داره دل تنگم گله از بخت سياهم منکه عاشق تو بودم کسي و جز تو نديدم جز صداي پرغرورت من که چيزي نشنيدم منکه از همه گذشتم واسه داشتنت عزيزم منکه حتي گفته بودم زندگيمو پات ميريزم با غرور سرد وسختت چيزي از دلم نذاشتي تکيه گاه من نبودي تو منو تنها گذاشتي جز تو هر کي حسمو ديد گفت چه عشقي اين عجيبه همه ديدن گريه هامو جز تو که گفتي فريبه ! تو با اون غرور بيجا منو در خودم شکستي اينهمه اشک و نديدي؟آخه تو چي ميپرستي؟ حرمت دلم همين بود؟ حرمت اون همه احساس التماسمو نديدي ! دريغ از يه ذره حساس من ميرم که بيشتر از اين نشکنم زير غرورت الهي باهات بمونن عاشقاي راه دورت ! من ميرم آخه ميدونم پيش تو جايي ندارم بي تو بدجوري خرابم! با تو فردايي ندارم ! ميدونم دلت باهام نيست ميدونم سرت شلوغه ميرم اما دم آخر نگو عشق من دروغه اگه ميرم واسه اينه حرمتي واسم نذاشتي منو شرمنده قلبم کردي و تنهام گذاشتي منتظر نيستي ميدونم ! اما حرف آخر اينه الهي که خوش بموني! سرنوشتمون همينه + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:12 توسط ehsan va khale
من تنها من تنها ترين فرياد در اوج صدايم...من عاشقانه ترين نگاه در کشتي وجود توام....من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بي تو ميميرم....... تمام شعرهاي من فرياد قلب من است و تمام آنها از آن توست.... من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس مرا درياب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش.....کسي چه ميداند فردا چه خواهد شد؟شايد تقدير دستان پر صلابتش را بسويم دراز کند شايد هم نه.......... ولي تا آن روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم.... تا شقايق هست زندگي بايد کرد نيستئ سهراب كه بينئ شقايق هم مرد تازه آپ کردم حتما نظر بدین + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:43 توسط ehsan va khale
تقديم به كسئ كه يه زمونئ منو از تنهائ نجات داد.............؟ خسته بودم...خسته هستم از مردماني که بي جهت نام انسان بر آنها گذاشته اند.نه مهري نه عاطفه اي..... اگر با چشمانت مهربانانه نگاهشان کني و بدانند که دوستشان داري سريعا خاري در دست ميگيرند و تا عمق نگاهت را نشانه مي گيرند. خسته بودم...خسته از نگاه بي رمق انسانها..خسته از اينه بي سرانجام فردا.نمي دانم...... دستان خسته ام را بسوي بي نهايت واکردم و او را صدا زدم.همو که در تنهاترين سينه ها جايگاهي ابدي دارد...همو که ميدانم تمام حرفهايم را مي شنود...همو که تمام درد دلهايم را ميشنود بي انکه خنده ايي تحقير اميز لبانش را از هم باز کند...همو که وقتي تنهاييم به يادش مي افتيم وقتي غمگينيم بي اختيار ادرسش را پيدا ميکنيم... خسته بودم ...تمام دلتنگي هايم را در ثانيه اي به اندازه قرني گفتم...با او حرف زدم حرفهايم را شنيد.گريه کردم با من گريه کرد...خنديدم با من خنديد و من بازهم برايش گفتم....او سفره دلتنگي هايم را جمع کرد و با خود برد..نمي دانم کجا؟ اما ميدانم که چه مهربانانه حرفهايم را شنيد... سبک شدم...بيشتر از ابرهاي بهاري که با دست باد به پرواز در مي ايند و رها شدم در لحظه هايي که امروز مي خواندندش.... ديگر خسته نبودم تنها نبودم دلتنگ نبودم...همراز من برايم ارمغاني اورد بيشتر از انکه فکرش را ميکردم و باز هم عاشق شدم.... اينبار نه عاشق ابر شدم نه عاشق خورشيد....اينبار عاشق اسمان شدم و او چه مهربانانه حرفهايم را مي شنود...با خنده ام مي خندد و با گريه ام چشمان مهربانش هواي روزهاي باراني را ميکند... ديگر خسته نيستم تنها هم نيستم...همراز من شوق زندگي را برايم به ارمغان اورد.يک دنيا شادماني يک دنيا مهرباني.... ديگر خسته نيستم ميتوانم بدوم..هوا را حس کنم...با حس روزهاي باراني بخندم و شادي کنم و لحظه اي از شادي چشمانم را اشک الود.... شايد اينها رويايي بيش نباشد...خاطره اي که چندروزي مهمان دل خسته ام ميشود و بعد از ان ميرود...شايد هم نرود...بماند و باز هم با خنده هايم بخندد و من باز هم از دلتنگي هايم برايش بگويم.... بماند و شوق زندگي را به چشمانم هديه دهد.کاش..... کاش ذره اي از قلب مهربانش را براي هميشه به قلب تنها و دلتنگم پيوند ميزد و اي کاش هيچ وقت غزل خداحافظي بر لبانش سنگيني نکند... و من با قلبي اکنده از عشق براي ماندنش روزها را به شب و شب را به روز پيوند ميدهم و براي ماندنش دعا ميکنم تا هيچ وقت تنهايم نگذارد... حالا ديگر نه خسته ام ...و نه تنها و نه دلتنگ..... تازه آپ کردم حتما نظر بدین + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 19:35 توسط ehsan va khale |
اگر فرهاد اكنون زنده بودي * ز عاشق پيشگي توبه نمودي! برائ ديدن عكسها روئ ادامه مطالب كليك كنيد + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 12:46 توسط ehsan va khale |
تا شقايق هست زندگي بايد کرد نيستي سهراب که ببيني شقايق هم مرد عشق يعني تا ابد بي سرنوشت بود. دخترک برای این که درخت شکوفه های بیشتری بدهد، هر روز برای درخت آب می آورد و آن را آبیاری می کرد. تا این که درخت روز به روز بزرگ تر و شکوفه هایش زیباتر شد. درخت و دخترک آنقدر به هم وابسته شدند که اگر روزی یکدیگر را نمی دیدند، شکوفه های درخت خشک می شد و دل دخترک می گرفت، تا اینکه زمستانی سخت همراه با طوفان شدیدی از راه رسید و تمام شاخ و برگ های درخت شکست و تقریباً چیزی از آن باقی نماند. وقتی دخترک درخت را دید، دیگر از آن خوشش نیامد و پس از آن هیچ وقت برای آبیاری کردن درخت نرفت. دخترک تصمیم گرفت برای خود یک درخت مصنوعی بگیرد که همیشه شکوفه های زیبایی داشته باشد. برای درخت روزها به سختی می گذشت تا این که یک روز مصمم شد ریشه هایش را آنقدر بلند کند تا به چشمه ای که از زیر زمین می گذشت برسد. وقتی به چشمه رسید هر روز قوی تر و بزرگ تر می شد. به طوری که قشنگ ترین شکوفه ها بر روی شاخه هایش جوانه می زدند، پس از آن هرگز کسی نتوانست آب را از او بگیرد و درخت شکوفه هایش را به کسی هدیه کرد که راه رسیدن به چشمه را به او نشان داده بود... این شعر تقدیم به کسی که دوسش داشتم با اون غرور لعنتی زندگیمو بهم زدی گفتی بشین تو قلب من چیزی نگوجایی نرو با هیچکی گفتی حرف نزن نگاه نکن به هیچکسی دیوونه چشات بودم گفتم که هر چی تو بگی از همه کس گذشتم و با همه عالم بد شدم میگفتی گهگاهی به من یه جمله دوستت دارم اما یه روز رسید و من از چشمای تو افتادم تمام زندگیم بودی چرا باهام غریب شدی؟ دوروبرت شلوغه نه؟ روزات قشنگه این روزا؟ این رسم عاشقی نبود! زندگیتم عادی میشه عکس از دوست عزیزم نگین برائ دیدن ادامه عکسها روئ ادامه مطالب کلیک کنید + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 17:45 توسط ehsan va khale |
تو بدون هرکي نفس شد، يه روزي نفس رو دزديد غرورئ که فاصله ها رو رقم میزنه وقتي نگاهم مي کرد تمام وجودم مي لرزيد تنها کسي بود که مرا اينگونه عاشق كرد. دلم مي خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه بامن سرد و رسمي بود. به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم........ يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم. اون روز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سرد و رسمي........سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است .اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود ......و دراخر گفت خدانگهدار......من رفتم و او رفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها... زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده .ميگفتند او ديگر شاد نيست.نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم... سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روجش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سرد و بي روح....ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه.. دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان آن را ورق زدم .اخرين نوشته اش مربوط به اخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را : امروز براي اخرين بار ديدمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم ... من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم. به درک مردي به رشته باريک لبهايم بوسه مي زند به درک... به درک که زير دست او و ديوار خاطرات گير کرده ام به درک به مقصد کمي دير مي رسم... ميان ترافيک نقليه هاي پريده رنگ... به درک اتوبوس خط ويژه.سريع السير نيست به درك به درک کسي به حجم فاسد تنم تنه مي زند به درک که من هستم و بايد زندگي کنم .....! اما نه من به اين زندگئ ......؟ برائ دیدن ادامه عکسها روئ ادامه مطالب کلیک کنید + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 14:39 توسط ehsan va khale |
|